هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

خاک بازی

1391/9/6 20:17
نویسنده : از زبان هاني
380 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستای گلم

اومدم پیشتون با یک عالمه عکس و خبر نیشخندالبته بخشید که دیگه مثل قدیما نمیتونم سر وقت وبلاگمو بروز کنمناراحتو این عکسایی که میزارم مال هفته ی پیشه لبخند

کجا رفتید ناراحتنترسید این عکس شیطون نیست نیشخنداین منم که توی خاکا شیرجه رفتم و الان این شکلی شدم خنده

اون شب زن دایی ما رو دعوت کرده بود واسه شام لب دریا و دسته جمعی با  دایی و خاله و ... بقیه خانواده رفتیم لب دریا و بخاطر من نتونستن درست لب دریا بند و بساطشونو پهن کنن و یه مقداری از دریا فاصله گرفتن تا من چشمم به دریا نیفته چون اگه دریا رو دیدم تا خودمو توی دریا نمی انداختم ول کنشون نبودم خنده ما اینیم دیگه عاشق دریاییم قلب

خب حالا که از دریا فاصله گرفتم یه سرگرمی دیگه واسه خودم پیدا کردم و اونم خاک بازی نیشخندمن عاشششق خاک بازیم خجالتبنده خدا مامانی هفته ای دو بار اجازه میده من هر چقدر که دلم میخواد با خاک و شن بازی کنم و بابایی سفارش داده یه ده تن شن و ماسه آوردن قشنگ وسط حیاط بخاطر من ریختن که عقدی خاک بازی از دلم بره بیرون ولی فایده نداشت بازم هر زمانی که منو میبرن بیرون تا خاک میبینم اون وسط شیرچه میزنم و میشم عین عکس بالایی زبان

از این تصویر علاقه ی بیش از حد منو به خاک رو درک خواهید کردقلب خاک رو با دستای ظریفم بر میدارم و بهش فوت میکنم نیشخند

حالا من اگر به این طور بازی کردن با خاک اکتفا میکردم که مامانی حرفی نداشت لبخندولی متاسفانه من بعضی وقتا این شیطونک وجودم گولم میزنه که شروع کردم به خاک ریختن روی سر هرکس که اونجا حضور داشت که دیگه داد مامان در اومد عصبانیو حسابی از دستم عصبانی شد ناراحتو یکی از دختر خاله های مامان که خودش یه دختر نازنینی به اسم یلدا داشت داشت به مامانی میگفت نه شما بلد نیستید با بچه برخورد کنید بزار خودم برم به هانی بفهمونم که این کارش خیلی بده و نباید روی سر بقیه خاک بریزه  چشمک

دختر خاله ی مامان اومد نزدیکم و یک کلمه که باهام حرف زد خجالت من مشت مشت خاک برداشتم و روی سر و کله ی خودش و دخترش ریختم که اونم با عصبانیت گفت نه فایده نداره کنترل این بچه به این سادگیا نیست نیشخندزمان میبره خنده

پیش به سوی خاک بازی خنده

خب اینم دریای زیبای خلیج نایبند لبخند

بعد از کلی بازی کردن وقت برگشتن به خونه شد؛  بابایی اونشب سرکار بود  و ما با دایی  رفته بودیم دریا لبخندهیچکس حاضر نبود با این سر و وضع منو سوار ماشینش کنه ؛ مامانی هم دلش نمی اومد منو این موقع شب توی آب دریا بشوره ناراحتولی آخرش مجبور شد و منو با آب دریا شست لبخندمنم کلیییییییییییییییی بهم خوش گذشت نیشخند

این منم بعد از شنا کردن توی دریا خجالتمامانی مجبور شد یه ذره از اون خوردنی های ممنوعه بهم بده تا آروم بشینم سر جام و دوباره نرم توی خاکا خودمو کثیف کنم زبان

اینم آقا هانی بعد از کلی شیطونی خجالت

از بس بازی کردم ؛ توی راه برگشت به خونه خوابم برده بود و مامانی منو با همین لباس سرجام خوابوند خمیازه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)